X
تبلیغات
رایتل

اجتماعی شدن و دور زندگی

کودکان اجتماعی نشده

یک کودک اجتماعی نشده چگونه موجودی است. هریک از واکنشهای غیر انسانی را حفظ کرده است، با وجود این، به رغم محرومیتهایی که تحمل کرده بودند، هیچ کدام بدخواهی پایداری از خود نشان ندادند. آنها نسبت به دیگران که دلسوزانه با ایشان رفتار می کردند به سرعت واکنش نشان می دادند، و توانستند به سطح حداقلی از تواناییهای معمولی انسان دست یابند. در صورت فقدان یک دوره ی طولانی اجتماعی شدن اولیه تا چه انداز تواناییهای ما محدود خواهند بود.

دلبستگی و محرومیت

روان شناسی به نام جان بولبی تحقیقی را به انجام رساند که نشان می داد کودک خردسالی که رابطه ی نزدیک وسرشار از محبتی با مادرش تجربه نکرده در مراحل بعدی زندگی از آشفتیگیهای مهم شخصیتی رنج می برد. به عنوان مثال ، بولبی ادعا کرد کودکی که مادرش پس از تولدش می میرد دچار اضطرابهایی می شود که اثرات درازمدت بر شخصیت بعدی او می گذارند. این نظریه به عنوان  نظریه ی محرومیت از مادر معروف شد و از آن زمان تاکنون تحقیقات بسیار زیادی را در مورد رفتار کودک برانگیخته است.

محرومیت کودکان

تحقیق در مورد کودکانی که در بیمارستان پذیرفته شده اند نشان داده اند که پریشانی عاطفی در مورد کودکان بین شش ماهگی و چهار سالگی  بیش از همه به چشم می خورد. کودکان مسن تر معمولاً با شدتی کمتر وبه طور کوتاه مدت از آن رنج می برند. واکنشهای کودکا خردسال تنها به علت قرار گرفتن در محیطی بیگانه نیست؛ چنانچه مادر یا سایر عوامل شناخته شده ی مراقبت به طور دایم در بمارستان حضور داشته باشند این نتایج مشاهده نمی گردد.

اجتماعی شدن کودک

تکامل اجتماعی انسان به طور بنیادی به ایجاد پیوندهای بادوام نخستین با دیگران بستگی دارد، این یک جنبه ی کلیدی اجتماعی شدن برای اکثریت مردم در هر فرهنگی است، اگر چه ماهیت دقیق و نتایج آن از نظر فرهنگی فرق می کنند.

نظریه های رشد کودک

کار روانشناس بزرگ بنیاد گذار روانکاوی، زیگموند فروید، بیش از همه بر چگونگی کنترل اضطرابات از سوی کودک و بر جنبه های عاطفی رشد کودک، متمرکز گردیده است. فیلسوف و جامعه شناس آمریکایی جرج هربرت مید، اساساً به این که چگونه کودکان یاد می گیرند مفاهیم من، و مرا  را به کار برند وجه نشان می دهد. محقق سویسی رفتار کودک ، ژان پیاژه، بسیاری از جنبه های رشد کودک را مورد مطالعه قرار داده است، اما مشهورترین آثار وی درباره ی شناخت – چگونه کودکان یاد می گیرند درباره ی خودشان و محیطشان فکر کنند – است.

فروید وروانکاوی

زیگموند فروید، پزشک اهل وین که از 1856 تا 1939 زندگی می کرد، نه تنها تأثیر نیرومندی در ایجاد روان شناسی امروزی داشت، بلکه یکی از اندیشمندان قرن بزرگ قرن بیستم بود. روانکاوی تکنیک درمانی ای که ابداع کرد، شامل ترغیب بیماران به حرف زدن آزادانه درباره ی  زندگیشان است، به ویژه درباره ی آنچه از تجربیات نخستین دوران زندگیشان می توانند به یاد آورند. فروید به این نتیجه رسید که بسیاری  از آنچه حاکم بر رفتار ماست ناخودآگاه است، و متضمن ماندگاری و استمرار شیوه هایی در دوران بزرگسالی است  که در نخستین مراحل زندگی در برخورد با اضطرابات به وجود آمده اند. بیشتر این تجربیات نخستین دوران کودکی از خاطره ی آگاه ما گم می شوند، اگر چه آنها شالوده ای را که خود آگاهی مابر بنا گردیده تشکیل می دهند.

رشد شخصیت

به نظر فروید کودک موجودی طلب کننده است، با نیرویی که به علت درماندگی ذاتیش نمی تواند آن را کنترل کنند. طفل خردسال ناچار است بیاموزد که نیازهاو خواستهایش همیشه نمی تواند بی درنگ ارضاء شود – و این فرایندی دردناک است. به عقیده ی فروید ، کودکان فقط به آب و خوراک نیاز ندارند، بلکه به ارضای جنسی نیز احتیاج دارند. منظور فروید این نبود که کودکان خردسال همانند بچه های بزرگتر یا بزرگسالان امیال جنسی دارند. واژه ی  جنسی در اینجا به نیازی عمومی برای تماس نزدیک و لذت بخش بدنی با دیگران اشاره دارد. فروید چند مرحله  ی مشخص را در رشد تواناییهای کودک و خردسال تمیز می دهد. او توجه خاصی به مرحله ای  - حدود سن چهار تا پنج سالگی – ابراز می کند، که در آن اکثر کودکان می توانند  از همراهی دایمی پدر و مادر شان صرف نظر کرده  و وارد دنیای اجتماعی بزرگتری شوند. فروید این مرحله را مرحله ادیپ می نامد.  دلبستگیهای نخستین  که کودکان و خردسالان نسبت به پدر ومادرشان پیدا می کنند، عنصر جنسی مشخصی، به مفهومی که ذکر شد. اگر چنین دلبستگیهایی امکان پیدا می کردند که ادامه یافته و بیشتر توسعه یابند، یا بلوغ جسمانی کودک، وی با یکی والدین جنس مخالف خود مراوده جنسی پیدا می کرد. چنین چیزی رخ نمی دهد زیرا کودکان یاد می گیرند که تمایلات جنسی نسبت به والدین را سرکوب کنند. پسرهای کوچک یاد می گیرند که دیگر نمی توانند همچنان به بندهای پیش بند مادرشان بسته باشند. بنا بر نظر فروید، پسر کوچک خصومت شدید نسبت به پدرش احساس می کند، زیرا پدر تملک جنسی نسبت به مادر دارد. این جریان اساس عقده ادیپ است. هنگامی که کودک هم دلبستگیهای جنسی خود را نسبت به مادر، وهم خصومتش را نسبت به پدر سرکوب می کند بر عقده ی ادیپ غالب می آید. تصویری که فروید از رشد شخصیت دختران ارائه می کند. مبهم و ناقص تر است. او معتقد است که فرایندی برعکس آنچه در مورد پسرها دیده می شود در  دختران رخ می دهد. دختر کوچک امیال جنسی خودرا نسبت به پدر سرکوب می کند و بر نفی  ناخودآگاه مادرش از طریق کوشش برای این که مانند او بشود – دارای ویژگیهای زنانه شود – غلبه می کند. به نظر فروید اینکه کودکان چگونه ب عقده ی اودیپ برخورد می کنند، شدیداً بر روابط بعدی، به ویژه روابط جنسی ، که فرد وارد آن می شود، تأثیر ی گذارد.

نطریه جی. اچ. مید

میداساساً فیلسوفی بود که بیشتر زندگانیش را صرف صرف آموزش در دانشگاه شیکاگو کرد.به نظر مید خردسالان و کودکان پیش از هر چیز با تقلید اعمال کسلنی که در طرافشان هستند به عنوان موجودات اجتماعی ظاهر می شوند. بازی یکی از راههایی است که این امر تحقق می بخشد. بنابر نظر مید، هنگامی که ما یاد می گیریم من مفعولی را از من فاعلی تمیز دهیم به خود آگاهی می رسیم. من فاعلی کودک اجتماعی نشده است، مجموعه ای از خواستها و امیال خود به خودی. من مفعولی ، به آن گونه که مید این اصطلاح را به کار می برد، خود اجتماعی است. مید چنین استدلال می کند که افراد با یاد گرفتن اینکه خودرا آن کونه که دیگران ایشان را می بیند خودآگاهی پیدا می کند. به نظر مید، مرحله ی دیگری از رشد کودک، هنگامی رخ می دهد که کودک در حدود هشت یا نه سالگی است. این مرحله ای است که کودکان به جای بازی نامنظم به شرکت در بازیهای سازمان یافته گرایش پیدا می کنند. تا قبل ظهور از این مرحله کودکان هنوز ارزشها و اصول اخلاقی کلی را که زندگی اجتماعی بر طبق آنها هدایت می شود، درک نمی کنند. برای یاد گرفتن بازیهای سازمان یافته، شخص باید قواعد بازی، مفاهیم انصاف وحق مشار کت برابر را درک کند. کودک در این مرحله می تواند آنچه که مید اصطلاحاَ دیگری تعمیم یافته می نامد درک کند – یعنی ارزشهای کلی و قواعد اخلاقی موجود در فرهنگی که وی در آن رشد می کند. مید این مرحله را در سنی نسبتاً دیرتر از فروید قرار می دهد، اما در مورد هم همانندیهای آشکار میان عقاید آنه وجود دارد.

پیاژه: رشد ششناختی

پیاژه که در سال 1896 در سویس متولد گردید بیشتر زندگی خود را صرف اداره ی یک مؤسسه ی رشد کدک در ژنو کرد. پیاژه بر توانایی کودک در درک جهان به طور فعال تأکید بسیار می کند. کودکان به طور انفعالی اطلاعات را جذب نمی کنند، بلکه آنجه  را که در پیرامون خود می بینند، می شنوند  و احساس می کنند، انتخاب وتفسیر می کنند. پیاژه از مشاهدات خود درباره ی کودکان، و آزمایشهای متعددی که در مورد شیوه ی تفکر آنها انجام داد، به این نتیجه رسید که انسانها از چندین مرحله ی رشد و تکامل شناختی ، یعنی یادگیری اندیشیدن درباره ی خودشان و محیطشان می گذرند. نخستین مرحله، مرحله ی حسی – حرکتی است، که از تولد تا حدود سن دو سالگی طول می کشد. تا حدود چهار ماهگی، کودک نمی تواند بین خودش و محیط فرق بگذارد. مرحله بعدی، موسوم به مرحله ی پیش عملیاتی، مرحله ای است که پیاژه بیشتر تحقیقات خود رابه آن اختصاص داد. این مرحله از سن دو تا هفت سالگی طول می کشد که طی آن کودک تسلط بر زبان را کسب می کند و می تواند از کلمات برای نشان دادن اشیاء و تصاویر به شیوه ای نمادین استفاده کند. مرحله سوم، دوره ی عملیاتی عینی، از سن هفت تا یازده سالگی طول می کشد. در طی این مرحله، کودکانی بر مفاهیم انتزاعی منطقی تسلط پیدا می یابند. آنها می توانند مفاهیمی مانند علیت را بدون دشواری چندانی به کار برند. سالهای یازده تا پانزده سالگی آنچه را که پیاژه دوره ی عملیات صوری می نامد در بر می گیرد. در طی دوره ی نوجوانی، کودک در حال رشد توانایی درک اندیشه های  فوق العاده انتزاعی و فرضی را پیدا می کند. کودکان در این مرحله، هنگامی که با مسإله ای روبه رو می شوند، می توانند همه ی راه حلهای احتمالی آن را بررسی کرده و برای رسیدن به یک راه حل آنها را از لحاظ نظری امتحان کنند.به نظر پیاژه، سه مرحله اول رشد عام هستند، اما همه ی بزرگسالان به مرحله ی صوری نمی رسند. رشد تفکر عملیاتی صوری تا اندازه ای به فرآیندهای آموزش وپرورش در مدرسه بستگی دارد. بزرگسالانی که تحصیلات محدودی دارند معمولاً به گونه ی عینی تری می اندیشند و آثار خود مداری را تا حد زیادی حفظ می کنند.

عوامل اجتماعی شدن

1-      خانواده

 در همه ی فرهنگها، خانواده عامل اصلی اجتماعی شدن کودک در دوران طفولیت است. در جوامع امروزی، اجتماعی شدن پیش از همه در یک زمینه ی کوچک خانوادگی رخ می دهد. بیشتر کودکان نخستین زندگی خودرا در درون یک واحد خانوادگی شامل مادر، پدر وشاید یک یا دو فرزند دیگرسپری می کنند. اما در بسیاری از فرهنگها، عمه ها یا خاله ها، عموها یا داییها و نوه ها غالباً جزء یک خانواده ی واحد بوده و مراقبت کودکان ، حتی اطفال بسیار خردسال، را بر عهده دارند. با وجود این تفاوتهای زیادی از نظر  ماهیت زمینه های خانوادگی وجود دارد. بعضی ازکودکان در خانواده هایی پرورش می یابند که تنها یکی از والدین در آن حضور دارد. بعضی توسط دو مادر و دو پدر(پدر ومادر جدا شده و ناپدر ی و نامادری ) مراقبت می شوند. بخش اعظم زنانی  که تشکیل خانواده  داده اند  اکنون در خارج از خانه به کار اشتغال دارند و به فاصله ی نسبتاً کمی بعد از تولد فرزندانشان به کار خود برمی گردند. با وجود این تفاوتها، خانواده معمؤلاً یکی از عوامل عمده ی اجتماعی شدن  از دوران کودکی تا نوجوانی و پس از آن است – که به صورت یک سلسله مراحل پی درپی رشد وتکامل، نسلها را به یکدیگر مربوط می سازد. فقط معدودی از کودکان ممکن است به سادگی و بی چون و چرا بینش والدین خودرا بپذیرند. این مطلب به ویژه در جهان معاصر که دگرگونی درآن بسیار فراگیر است، درست است. از این گذشته، صرف وجود انواع گوناگون عوامل اجتماعی شدن به ناهمگراییهای بسیار میان بینشهای کودکان، نوجوانان ونسل پدر ومادری می انجامد.

2-      روابط همالان

گروههای همالان گروههای دوستی کودکان هم سن هستند. در بعضی از فرهنگها به ویژه،  جوامع کوچک سنتی، گروههای همالان به عنوان طبقات سنی رسمیت یافته اند. هرنسلی دارای حقوق و مسؤلیتهایی است، که با پیر شدن اعضایش تغییر می کنند(نظامهای طبفات سنی به مردان محدود می شوند) اغلب مراسم یا مناسک ویژه ای وجود دارد که گذارافرادی که در یک طبقه ی سنی به طبقه ی دیگر  مشخص می نمایند. افرادی که در درون یک مجموعه ی سنی خاص قرار می گیرند معمولاً در سراسر زندگیشان ارتباطات  نزدیک و دوستانه برقرار می کنند. نمونه ی یک مجموعه ی طبقات  سنی عبارت  است از دوره ی کودکی ، دوره ی جنگجویی مهتر، دوره ی ریش سفیدی کهتر و دوره ی ریش سفیدی مهتر. مردان از این مراحل نه به عنوان افراد، بلکه به عنوان گروههای کامل گذر می کنند. روابط همالان اغلب در سراسر زندگی شخصی اهمیت  خودرا حفظ می کنند. به ویژه در نواحی ای که تحرک اجتماعی زیاد نیست، افراد ممکن است در بیشتر یا همه ی زندگیشان عضو یک جرگه غیر رسمی بوده یا یک گروه از دوستان را حفظ کنند. حتی در جایی که این گونه نباشد، باز احتمال دارد که روابط گروه همالان فراتر از دوران کودکی ونوجوانی تأثیر مهمی داشته باشد. گروههای غیر رسمی افرادی که در سنین مشابهی هستند در محل کار، یا در حوزه های دیگر، معمؤلاً در شکل دادن به نگرشها و رفتار افراد اهمیت پایداری دارند.

3-      مدارس

آموزش در مدارس یک فرایند رسمی است. در کنار برنامه ی آموزشی پنهان نامیده اند وجود دارد که یادگیری کودکان را مشروط می کند. از کودکان انتظار می رود یاد بگیرند که در کلاس آرام باشند، به موقع در کلاس حاضر شوند و مقررات انضباطی مدرسه را رعایت کنند. از آنها خواسته می شود اقتدارمعلمان را بپذیرند و نسبت به آن پاسخگو باشند. واکنشهای معلمان نیز بر انتظارات که کودکان از خودشان دارند تأثیر می گذارد. اینها به نوبه ی خود، با تجربه ی شغلی آنها هنگامی که مدررسه را ترک می گویند پیوند پیدا می کند. گروههای همالان اغلب در مدرسه تشکیل می شوند، و نظام طبقه بندی کودکان بر حسب سن تأثیر آنها را تقویت می کند.

4-      رسانه های همگانی

گسترش رسانه های همگانی متکی بر اسناد چاپی، به زودی با ارتباطات الکترونیکی همراه گردید. روزنامه ها، کتابها، رادیو، تلویزیون، فیلمها، موسیقی ضبط شده و مجلات عمومی ما را در ارتباط نزدیک با تجاربی قرار می دهند که به گونه ی دیگری نمی توانستیم آگاهی چندانی از آنها داشته باشیم. امروز جوامعی که کاملاً از تأثیر رسانه های همگانی بر کنار مانده باشند، حتی در میان فرهنگهای سنتی تر، بسیار معدودند. ارتباطات الکترونیکی حتی در دسترس کسانی که کاملاً بیسوادند قرار دارد، و در دور افتاده ترین نواحی کشورهای جهان سوم یافتن مردمی که رادیو، یا تلویزیون دارند امری عادی است.

باز اجتماعی شدن

در بعضی شرایط، افراد بزرگسال ممکن است باز اجتماعی را تجربه کنند، که با گسیختگی الگوهای رفتار و ارزشهای پذیرفته شده ی پشین، و به دنبال آن پذیرش ارزشها و الگوهای رفتار اساساً متفاوت مشخص می شود. یکی از انواع شرایطی که این جریان ممکن است در آن پدید آید هنگامی است که فردی وارد یک سازمان بازداشتگاهی می شود – سازمانهایی از قبیل بیمارستان روانی، زندان، سربازخانه، یا محیط دیگری که اورا از دنیای خارج جدا کرده و تابع الزامات جدبد و انضباط سخت می سازد. در شرایطی که فشار بیش از حدی وجود دارد، تغییراتی که در شیوه ی نگرش و شخصیت افراد به وجود می آید ممکن است کاملاً  چشمگیر باشد. در واقع، از مطالعه ی این گونه وضعیتهای بحرانی، ما شناخت قابل ملاحظه ای نسبت به فرایندهای رسمی اجتماعی شدن به دست می آوریم.

دوره زندگی

مراحل گوناگونی که افراد در طول زندگیشان از آن می گذرند از نظر زیست شناسی ثابت است – از کودکی به بزرگسالی و سرانجام به مرگ. اما مسأله بسیار پیچیده تر از این است. مراحل مختلف دوره ی زندگی انسان علاوه بر ماهیت زیست شناختی، ماهیت اجتماعی دارند. این مراحل از تفاوتهای فرهنگی، ونیزاز شرایط مادی که مردم درآن به سر می برند، تأثیر می پذیرند. به عنوان مثال، در غرب امروزی مرگ معمؤلاً در رابطه با پیری تصور می شود، زیرا اکثر مردم از طول عمری به میزان هفتا د سال یا بیشتر بهره مند می گردند. اما، در جوامع سنتی ، بیشتر مردم پیش از آنکه به پیری برسند در گروههای سنی جوان تر می مردند

کودکی

برای کسانی که در جوامع امروزی زندگی می کنند، کودکی یک مرحله آشکار و مشخص زندگی است. کودکان از نوزادان یا نو باوگان متمایزند. کودکی مرحله ی مابین طفولیت و آغاز نوجوانی است. با وجود این، مفهوم کودکی مانند بسیاری از جنبه های دیگر زندگی اجتماعی امروزما، تنها در طول دو سه قرن گذشته به وجودآمده است. در جوامع سنتی، خردسالان پس از یک دوره ی طفولیت طولانی مستیقماً وارد نقشهای کاری د ر اجتماع می شدند. شید به نظر برسد که، در نتیجه دگرگونیهایی که معمؤلاً در جوامع امروزی رخ می دهند، کودکی به عنوان موقعیتی مشخص بار دیگر رو به نابودی می رود. بعضی از صاحبنظران اظهار کرده اند که کودکان اکنون آنچنان سریع بزرگ می شوند که خصلت متمایز کودکی بار دیگر کاستی می پذیرد. به عنوان مثال، حتی کودکان کاملاً خردسال ممکن است همان  برنامه های تلویزیونی را که بزرگسالان تماشا می کنند می بینند، وخیلی بیشتر و زودتراز نسلهای پیشینبا دنیای بزرگسالان آشنا شوند

نوجوانی

وجود نوجوانان مفهومی خاص جوامع امروزی است. تغییرات زیست شناختی که با بلوغ( مرحله ای که در آن شخص قادر به فعالیت جنسی بزرگسالی و تولید نسل می شود.) همراه است، عمومیت دارند. با وجود این در بسیاری از فرهنگها این تغییرات آن اندازه اضطراب و بلاتکلیفی تولید نمی کند که غالباً در میان جوانان در غرب امروزی دیده می شود. خصوصیت ممتاز نوجوانی بودن در جوامع غربی ، از یک طرف با گسترش کلی حقوق کودک و از طرف دیگر با فرایند آموزش و رسمی در ارتباط است. نوجوانان اغلب می کوشند از شیوه های رفتار بزرگسالان پیروی کنند، اما قانون آنها را به عنوان کودک در نظر می گیرد . آنها ممکن است تمایل به اشتغال به کار داشته باشند، اما مجبور می شوند در مدرسه بمانند. نوجوانان درمیان  دوره ی کودکی و بزرگسالی هستند، و در جامعه ای بزرگ می شوند که دستخوش دگرگونیهای مداوم است

بزرگسالی

امروزه در غرب اکثر جوانان بزرگسال می توانند به یک زندگی که یکسره تا پیری امتداد می یابد چشم داشته باشند. مرگ از راه بیماری، طاعون یا آسیب دیدگی در میان همه گروههای سنی بسیار فراوان تر از امروز بود،و به ویژه زنان به علت میزان زیاد مرگ و میر به هنگام زایمان در معرض خطر زیادی بودند. داشتن یک دیدگاه آینده نگر در میانسالی اهمیت ویژه ای در جوامع امروزی دارد. بیشتر مردم انتظار ندارند که یک کار را در تمام زندگیشان انجام دهند – چیزی که برای اکثریت جمعیت در فرهنگهای سنتی عادی بود. مردان و زنانی که زندگانی خود را در یک شغل گذرانده اند ممکن است سطحی را که در میانسالی به آن رسیده اند غیر رضایتبخش و فرصتهای بیشتر را مسدود بیابند. زنانی که دوران نخستین بزرگسالی خود را صرف تشکیل خانواده و بزرگ شدن فرزندان خود کرده اند، و فرزندانشان خانه را ترک کرده اند، ممکن است خود را فاقد ارزش اجتماعی مفیدی احساس کنند. پدیده ی بحران نیمه ی زندگی برای بسیاری از افراد میانسال کاملاً واقعی  است. شخص ممکن است احساس کند از فرصتهایی که زندگی در اختیارش قرار داده استفاده نکرده است، یا هرگز به هدفهای که از دوران کودکی در سر می پرورانده است نخواهد رسیدو با وجود این، دلیلی ندارد که این گونه دورانهای گذار به تسلیم یا نومیدی ملامت انگیز بینجامد، رهایی از رویاهای کودکی می تواند آزادیبخش باشد.

پیری

در جوامع سنتی، پیران معمؤلاً از احترام زیادی برخوردار بودند. در میان فرهنگهایی که طبقه بندی سنی داشتند ریش سفیدان در مورد مسائل مهم جامعه به طور کلی نفوذ زیادی داشته واغلب سخن آخر را می گفتند. در درون خانواده ها، غالباً اقتدار مردان وزنان هر دو، با بالا رفتن سن افزایش می یافت. برعکس، در جوامع صنعتی، پیران معمؤلاً چه در خانواده و چه در جامعه بزرگتر فاقد اقتدار هستند. ممکن است پس از باز نشستگی، آنها از هر زمان دیگری در زندگیشان فقیرتر باشند. در عین حال، افزایش زیادی در نسبت جمعیت بالای شصت وپنج سال به وجود آمده است. انتقال به طبقه ی سنی ریش سفید در فرهنگ سنتی اغلب نشانه ی اوج منزلتی بود که یک فرد – حداقل یک مرد – می توانست کسب کند. در جوامع صنعتی ، بازنشتگی معمؤلاً نتایجی کاملاً برعکس  به همراه می آورد. برای پیران که دیگر با فرزندانشان زندگی نمی کنند و از عرصه ی اقتصادی بیرون رانده شده اند ثمر بخش ساختن دوره ی پایانی حیاتشان آسان نیست. سابقاً تصور می شد کسانی به طور موفقیت آمیز با پیری رویارویی می کنند که با توجه به منابع و استعدادهای درونی خویش کمتر به پاداشهای خارجی که زندگی اجتماعی عرضه می کند، اعتنا کنند. در حالی  که این موضوع بدون تردید می تواند اغلب درست باشد، به نظر می رسد در جامعه ای که بسیار ی از مردم در سنین پیری ازنظرجسمی سلامت اند، یک دید برون گرا بیش از پیش اهمیت پیدا کند. کسانی که در دوران باز نشستگی به سر می برند ممکن است زندگی تازه ای را در آنچه که عصر سوم نامیده شده است( به دنبال دوره ی کودکی و بزرگسالی ) شروع کنند که در آن مرحله ی جدیدی از آموزش آغاز می گردد.

مرگ و توالی نسلها

مرگ از نظر بسیاری  از مردم در غرب امروز پایان یک زندگی فردی تلقی می شود، نه همچون جزئی از فرایند تجدید نسلها. سست شدن اعتقادات مذهبی مذهبی نیز نگرشهای مارا نسبت به مرگ تغییر داده است. برای ما مرگ معمؤلاً موضوعی  است که درباره اش بحث نمی شود. بدیهی است که مردم از مردن می ترسند و بنابراین پزشکان یا خویشاوندان از شخص بیماری که نزدیک به مرگ است معمؤلاً این خبر را که او به زودی خواهد مرد پنهان می کنند. به نظر الیزابت کوبلر راس، فرایند سازگار شدن با نزدیی مرگ یک فرایند فشرده ی جتماعی شدن است که چند مرحله را در بر می گیرد.مرحله نخست انکار است – فرد از پذیرفتن آنچه در حال وقوع است امتناع می کند. مرحله ی دوم خشم است، به ویژه در میان کسانی که نسبتاً جوان می میرند، و از اینکه از عمر کامل محروم می شوند احساس خشم می کنند. پس از این مرحله مرحله ی چانه زدن است. فرد با سرنوشت، یا با خدا معامله می کند، که اگر اجازه داده شود آن قدر زنده بماند تا واقعه ی مهم خاصی، مانند یک ازدواج خانوادگی یا روز تولد را ببیند با آرامش خواهد مرد. از آن پس فرد غالباً به حالت افسردگی فرو می رود. سرانجام، اگر بتواند بر این حالت غلبه کند، ممکن است به سوی مرحله ی پذیرش برود، که در این مرحله حالتی از آرامش در برابر مرگ نزدیک به دست می آید. کوبلر راس اظهار می کند هنگامی که از شنوندگان سخنرانیش می پرسد آنها در ارتباط با مردان از چه چیزی بیشتر می ترسند، اکثریت افراد می گویند آنها از مجهولات، درد، جدایی از عزیزان یا برنامه های ناتمام بیمناک اند. بنابر نظر وی، این چیزها در واقع تنها مانند نو توده ی یخ شناوری است که از آب بیرون است. در فرهنگهای سنتی، که کودکان، پدر و مادرها و پدر بزرگها و مادربزرگها غالبا در یک خانوار زندگی می کنند، معمؤلاً آگاهی روشنی از ارتباط مرگ با توالی نسلها وجود دارد. افراد خود را جزئی از یک خانواده، و اجتماعی احساس می کنند که صرف نظر از ناپایداری و کوتاهی زندگی فرد به طور نامحدود پایدر می ماند. در چنین شرایطی، شاید بتوان با اضطرابی کمتر به مرگ نگریست تا در شرایط اجتماعی فردگرایانه و سریع تر دگرگون شونده ی دنیای صنعتی.

اجتماعی شدن و آزادی فرد

از آنجا که محیط فرهنگی که ما درآن متولد می شویم و رشد می کنیم بر رفتار ما تأثیر می گذارد، ممکن است به نظر برسد که هیچ گونه فردیت یا اراده ی آزادی برای ما باقی نمی ماند. ممکن است به نظر برسد که به قالبهای پیش ساخته ای که جامعه برایمان فراهم کرده ریخته می شویم.

 

منبع: جامعه شناسی/ آنتونی گیدنزُِِ ترجمه منوچهر صبوری.- تهران: نشر نیُ ۱۳۸۳